X
تبلیغات
شکوفه های کلاس سوم
























شکوفه های کلاس سوم

دریک روز سرد زمستانی مدیر مدرسه بچه هارا به صف کردواعلام نمودبچه ها آیا موافقید یک مسابقه علمی – تفریحی برگزار کنیم ؟تمامئ بچه ها با خوشحالی قبول کردند پس از انتخاب چند شرکت کننده مدیر از آن ها خواست که آن طرف حیاط مدرسه در یک ردیف بایستند و باصدای سوت وی به این سمت دیگر حیاط بیایند و هر کس بتواند ردپای مستقیم و صافی از خود به جای گذارد برنده مسابقه است.درپایان مسابقه آقای مدیر از یکی از بچه هایی که ردپای کجی از خود به جا گذاشته بود پرسید که تو چه کردی ؟ دانش آموز در جواب گفت : با وجودی که در تمام طول راه من دقیقا پایم رانگاه کرده بودم, ولی متاسفانه به جای یک خط صاف ,جای پاهایم روی بزف ؛ خطوط کج و معوجی رابه وجود اورده بودند.تنها یکی از دانش آموزان بود که توانسته بود جای پایش را به صورت یک خط راست در اورد.مدیرمدرسه او راصدا کرد و پس از تشویق از او پرسید تو چکار کردی که توانستی جای پایت را در برف ها صاف در آوری ؟آن دانش آموز گفت : آقااین که کاری ندارد من جلوی پایم را نگاه نکردم ! مدیر پرسید : پس کجا را نگاه کردی؟ دانش آموز گفت : من آن تخته سنگ بزرگی را که ان طرف حیاط است نگاه کردم و به طرف آن حرکت کردم. و هیچ توجهی به جلوی پایم نداشتم و تنها هدفم رسیدن به آن تخته سنگ بود.
| یکشنبه چهاردهم فروردین 1390 | 19:54 | جاوید| |

مرد بقال وطوطی

 

مرد بقالی یک طوطی داشت .این طوطی ،خیلی قشنگ وزیبا بود.با مشتری هاهم حرف می زد .سخن گفتن طوطی سبب شده بود که مشتریان زیادی به مغازه بیایند .طوطی یار ودوست خوبی برای بقال بود.از مغازه اش هم مواظبت و      نگه داری می کرد وبه مشتری ها هم سلام می کرد. برای همین ،پیش همه عزیز ودوست داشتنی بود. یک روز که بقال ، خسته وبی حال شده بود ، برای خوردن ناهار واستراحت به منزل رفت .طوطی در دکان تنها ماند.بعد ازمدتی حوصله اش سر رفت.طوطی ، ازاین طرف به آن طرف پرید.ناگهان ، بالش به شیشه ی       رو غن خورد وشکست .طوطی ترسیدوغمگین وناراحت در گوشه ای نشست. وقتی بقال وارد مغازه شد ،دید شیشه ی روغن شکسته است .برای همین ،خیلی عصبانی وخشمگین شد وبا چوب به سر طوطی کوبید .دراثراین ضربه ،پرهای سر طوطی ریخت وکچل شد .طوطی ،  دیگر شادو خوش حال نبود.ساکت وآرام    می نشست وحرف نمی زد .بقال ،ازکاری که کرده بود،بسیار پشیمان شد .اماهر کاری کرد طوطی حرف نزد.مدت ها گذشت .روزی مرد طاسی وارد مغازه شد. طوطی تا آن مرد را دید،  جستی زد وگفت :« مگر توهم شیشه ی روغن را شکسته ای که موهای سرت ریخته است ؟ »مرد ،با تعجب وحیرت به بقال نگاه کرد .بقال داستان طوطی را برای او گفت وهردو خندیدند.

 

1.        چرا طوطی پیش همه عزیز و دوست داشتنی بود؟

2.       چرابقال عصبانی شد ؟

3.     چراطوطی دیگر شاد وخوش حال نبود ؟

4.     طوطی چگونه به حرف آمد؟

 

| دوشنبه دوم اسفند 1389 | 16:21 | جاوید| |

چرا سنجاب ها شادند؟

 در یک جنگل بزرگ ،یک ببر خشمگین و عصبانی زندگی می کرد. این ببر به حیوانات جنگل زور می گفت و هیچ کس او را دوست نداشت. ببر بیشتر وقت ها تنها و بی حوصله بود و به شادی بعضی حیوانات حسادت می کرد.روزی زیر درختی خوابیده بود که ناگهان یک چیزی،تالاپی روی سرش افتاد .ببر خشمگین، از خواب پرید و سنجاب کو چو لو یی را که خوابش را به هم زده بود، گرفت و در میان چنگال هایش فشار داد.سنجاب کوچولو با ترس و لرز گفت :«مرا ببخشید!داشتم بالای درخت بازی می کردم که یک دفعه افتادم روی سر شما.حالا خواهش می کنم بگذارید بروم. »ببر که همیشه سنجاب ها را در حال جست و خیز و بازی دیده بود گفت :« به شر طی تو را آزاد می کنم ،که به من بگویی دلیل شادی و خوش حالی شما سنجاب ها چیست؟ »سنجاب  گفت :«این طور که نمی شود ،اول مرا روی شاخه ی درخت بگذار تا بعد دلیل این کار را برای تو بگویم.» ببر او را روی شاخه ی درخت گذاشت . سنجاب هم خیلی سریع خود را به بالای درخت رساند، و از آن جا گفت: «علت غمگینی تو این است که همیشه عصبانی و ظالم هستی و هیچ دوستی نداری  و دلیل شادابی ما این است که ،با همه مهربانیم و به کسی آزار نمی رسانیم و دوستان زیادی داریم.» این را گفت و درمیان شاخ و برگ درختان ناپدید شد.

 

     1  -   سنجاب با ترس و لرز به ببر چه گفت؟                                                             

2  -   سنجاب علت غمگینی ببر را در چه می دانست ؟

3 -   دلیل شادابی سنجاب ها چه بود ؟

 

| دوشنبه دوم اسفند 1389 | 14:53 | جاوید| |

روزی درحیاط ساختمانی در کودک یک بازی دوست داشتنی می کردند آن ها از خودشان زبانی کاملا مخصوص بخه  خود ساخته بودند که به وسیله آن می توانستند با هم صحبت کنندبدون این که افراد دیگر حتی یک کلمه از ان را بفهمند .اولی گفت :  بریف براف                       دومی جواب داد : براف بروف

در طبقه بالا پیرمردی در بالکن نشسته بود و روزنامه می خواند.در خانه ای که در مقابل او بود پیرزنی به پنجره تکبه داده بود او نه خوب بود و نه بد بود.پیرزن گفت : آن دو بچه احمقی که پایین هستند چه می گویند ؟ اما پیرمرد با نظر او موافق نبود و گفت من این طور فکر نمی کنم .

پیرزن گفت : آیا نمی خواهید آن چه راکه از سخنان این دو کودک فهمیه اید به من بگویید. مرد گفت : البته من تمام آن چیزهایی که گفته اندفهمیده ام . اولی گفت : امروز چه روز زیبایی است .دومی پاسخ داد : تازه فردا از این بهتر خواهد شد.پیرزن بخ تندی به آن دو نگاه کرد اما به آرامی سکوت کرد چون دو کودک دوباره شروع کردند به این به زبان رمزی خودشان سخن بگویند.

اولی گفت : ماراشی ، باراشی ، پافی ، موشی؟   دومی پاسخ داد : بروف   وبار دیگر شلیک خنده را سر دادند.

پیرزن با ناراحتی از همسایه اش پرسید : آیا شما باز هم فهمیدید که آن دو چه می گویند ؟  پیر مرد با لبخند پاسخ داد  : البته  ، اولی گفت ما خوشحالیم که در این جهان زندگی می کنیم و دومی به او پاسخ داد : جهان خیلی شگفت انگیز و زیباست.

پیرزن دوباره پرسید اما آیا جهان واقعا زیباست؟

پیرمرد پاسخ داد : بریف ، بروف براف

| جمعه پانزدهم بهمن 1389 | 21:52 | جاوید| |

وطن من

در ایران پرگل است                      پر چمن و بلبل است

روییده در آن درخت                     صد تا درخت ، هزار درخت

فردوسی و سعدی بودن                  شاعرای خوب و زرنگ

تختی و رستم هم هستن                 پهلوان های قشنگ

ایرانم ، ایرانم                             ای کشور مهربانم

 

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

میخوام  شاعربشم

قبلا که کوچیک بودم                کوچک و زیبا بودم

هیچی رو من نمیدونستم            نمیدونستم چی کاره بشم

اما حالا بزرگ شدم                 می دونم چی کاره بشم

از کلاس دومم من                   شروع کردم به شعر نوشتن

حالا که فهمیدم من                  استعداد شعر دارم

      می خوام یه شاعر بشم

از اون موقع تا حالا                شعر نوشتم چه زیبا

کلی جایزه گرفتم                    جایزه های خوب گرفتم 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد 

امتحان بخوانیم هیچی  غلط نداشتم

امروز ما امتحان داریم             امتحان سخت داریم

اما وقتی امتحان دادم                دیدم هیچی غلط ندارم

خوش حال  میشم خیلی زیاد       جیغ می زنم مثل بابام

می پرم بالا و پایین                  می گم مامان کجایی

امتحان دادم بدون غلط             مامان بیا ، ای مامانم

| جمعه پانزدهم بهمن 1389 | 21:49 | جاوید| |

در متن زیر نشانه ی   «        ،   .     !   ؟       »   را در جای مناسب بگذارید و متن را تا 5 سطر ادامه دهید.

نسیم لبخند زنان می آید و می گوید : ((سلام پرنده ی مهاجر ! از راه دور آمده ای ؟ ))

مي  گویم : ((بله ، از آن دوردست ها می آیم و به سوی جنوب می روم .برای رفتن به سفر باید خودم را آماده کنم.))

نسیم گفت : (( برای چه به آن جا می روی ؟))

پرنده ی مهاجر گفت  : (( این جا هوا سرد است و غذای مناسب من این جا نیست .پس باید به جنوب بروم ، تازه !پدر و مادر و دوستانم هم منتظر من هستند.))

پرنده ی مهاجر به نسیم گفت : (( تو می توانی آرام آرام به زیر بال های من بزنی ؟))

نسیم گفت : (( چرا که نه ؟ فقط بگو چرا باید این کار را بکنم ؟ ))

پرنده ی مهاجر گفت )): چون زود تر به جنوب می رسم . )) و بعد نسیم و پرنده ی مهاجر به سوی جنوب حرکت کردند.

 

سیده ریحانه هاشمی کلاس سوم گل مینا ۱

| جمعه پانزدهم بهمن 1389 | 21:41 | جاوید| |

 

 

 

ردیف

 

نام ونام خانوادگی  :             جمله نویسی و انشا  پایه سوم          دبستان فرهنگیان

 

 

 

 

 

1

 

 

جمله های صحیح را با (ص) و جمله های غلط را با (غ) مشخص کنید.

 

لبخند صورت ها را زیبا می کند.                  (     )

داشتم از خیا بان عبور می کرد.                   (     )

ما برای پیشرفت در زندگی فکر می کنیم.        (     )     

مادر زهرا یک دستگاه فرش خرید.               (     )

 

 

 

 

 

 

 

2

 

 

 

 

 

هر جمله را به جواب مر بوط به خودش وصل کنید.

 

ما به انسانهای بزرگ و فداکار احترام می گذاریم                    قدرت

مریم……گل ها را به آموزگارش داد.                                شجاع

ریزعلی خواجوی انسانی…..بود.                                      می گذاریم

قدرتمند یعنی کسی که…..دارد.                                         ثروت

                                                                             زیباترین

  

 

 

 

 

 

 

 

 

3

 

جمله ها را با کلمه ی مناسب کامل کنید.

 

هوای……….کوهستان چه قدرلذت بخش است.

ما…………در کلاس با دقت به حرفهای معلم  گوش می دهیم.

حلزون………سرش را از لانه اش بیرون آورد.

 …….  فقط یک کره زمین داریم.

 

 

 

 

 

 

 

 

4

 

جمله ی «آن ها فردا به مشهد……..» با کدام کلمه کامل می شود.

 

خواهید رفت(   )          می روید(   )       رفتند(   )          خواهند رفت(    )

 

 

5

 

کدام کلمه را نمی توان با (ا ن)جمع بست.

 

مادر(    )           درخت(    )        حیوان(      )       کشاورز(     )         

 

 

 

 

 

6

مرتب کنید.

 

نباید   بگیرد   هیچ کس   دست کم   را      خودش

……………………………………………….............................

 

عبور    لذت بخش    هواپیما    است   میان    ابرها     از    بسیار

...............................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

7

 

کلمه را دو شکل بخوان وبرای هر کدام جمله ای بنویس .

 

سر :  …………………………………………………………

 

سر :  …………………………………………………………

 

 

 

 

 

 

 

8

 

در برگ گل نام یک قهرمان نوشته شده است نام اوتو را به یاد چه کلمه هایی می اندازد .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

9

 

با دو کلمه ی(تشکر  ،  بی نظمی )یک جمله بنویسید .

..........………………………………………................................................

 

 

 

 

 

10

 

 

کامل کن.

اگرمن یک کتاب بودم..............................................................................
................................................................................................................

 

 

 

 

 

11

 

این تلفن دارد زنگ می خورد دوست داری چه کسی پشت خط باشد با او صحبت کن .

....................................................................................           

....................................................................................

 

 

 

 

 

 

12

اگر به جای معلم خود بودی چه می کردی . (دو سطر )

 

…………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………………

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

13

 

خرگوش سفید مهربان و باهوش از میان سبزه های بلندکنار درخت بلوط پیرمی گذشت وباخود ش فکر می کرد او دوست داشت کار مهمی انجام دهددر همین فکر بودکه ناگهان ...........

داستان را تا پنج سطر ادامه بده.

 

..................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................................

 

 

 

 

 

 

 

 

 

| شنبه بیست و پنجم دی 1389 | 18:49 | جاوید| |

 

آن روز  روز خوب و قشنگي بود.من همراه دوستانم به گردش رفته بوديم. نشستن زير سايه ي درختان درهواي پاك و تميز ان هم در كنار دوستان واقعا لذت بخش بود. همه ي بچه ها از ترس ساكت نشسته بودند. خانم مدير كه آمد سر و صداي بچه ها بلند شد .او گفت:مثل اين كه فراموش كرده ايد كه كجا هستيد شما هر كدام مسئول حفظ نظم در اين جا هستيد. آن وقت يكي از همكارانش را صدازد تا راهنما باشد و بخش هاي مختلف ايستگاه را به دانش آموزان نشان دهد.بوي پونه هاي وحشي و صداي دلنشين پرندگان ما را غرق شادي ونشاط كرده بود. ناگهان فاطمه گفت: ا لبتّه من هم مي خواستم با يك نفر بازي كنم حا لا بيا تا آن درخت بلوط بدويم. هوا سرد بود و باران نم نم مي باريد بقيّه ي دوستانم با عجله مشغول فراهم كردن ناهار بودند. مريم از جاي خود بر خاست و لبخند زنان به آموزگار گفت: بفرماييد بنشينيد. لحظه اي بعد آموزگاراز خاطرات گذشته برايمان تعريف كرد. او گفت: ما مي توانيم از اختراعات دانشمندان مثل ا لكساندر گراهام بل توماس اديسون و......به خوبي استفاده كنيم خداوند همه چيز را منظّم و دقيق آفريده است. ناگهان زهرا يك كندوي عسل در بالاي درخت ديد. همگي به ياد امير المو منين وكوزه هاي عسل افتاديم. از خودم مي پرسم آيا خاطره ي امروز مي تواند بهترين خاطره باشد.

| شنبه بیست و پنجم دی 1389 | 18:46 | جاوید| |

غالبا کودکان با یادگیری مفهوم ضرب وچگونگی کاربرد آن در زندگی دچار مشکل هستند می دانیم که همه ی کودکان آماده یادگیری هستند به خصوص اگر این یادگیری به روش ادراکی _ حرکتی صورت گیرد .زیرا می توان از طریق یادگیری حرکتی فعالیت های ذهنی عالی تری را شکل داد .بنابراین می توان فعالیت های ادراکی را به صورت حرکت ودر قالب بازی ارئه داد وشیوه های آموزش را ساده تر نمود برای مثال به چند نوع بازی لذت بخش اشاره می شود .

یک مرغ دارم روزی ...

این بازی مثل همان بازی قدیمی یک مرغ دارم روزی چند تخم می گذارد گرفته شده است با این تغاوت که دانش آموزان به جای اعداد، جمله های ضرب را می گویند ونفر پاسخ دهنده باید حاصل ضرب ها رابگوید مانند :

آموزگار:یک مرغ دارم روزی سه، چهارتا تخم می گذارد ،

دانش آموز :چرادوازده تا؟

آموزگار : پس چند تا ؟

دانش  آموز :شش ، پنج تا

آموزگار : چراسی تا ؟

...

دانش آموزان می توانند این بازی را دوتادوتا انجام دهند.دانش آموزی که عکس العمل سریع ودرست از خود نشان ندهد ، بازنده است .برنده  بازی کسی است که تا آخر بازی دقت وعکس العمل مناسب داشته باشد.

 

ضرب انگشتی ساده

آموزگار بچه ها را به گروه های 2نفره تقسیم می کند. آن ها باید هر دو دست خود را پشت شان پنهان کنند ودر هر نوبت بازی دست های خود راجلو بیاورند وبازیکن مقابل تعدادانگشتان هر دو دست را در هم ضرب کند وحاصل را بگوید وپس از گفتن حاصل ضرب درست ، خودش این عمل را انجام دهد .برای هر پاسخ درست ، یک علامت (+)گذاشته می شود .

اگر بازیکنی پاسخ درست را نگفت نوبت خود را از دست می دهد .می توانیم برای این بازی زمان 10 دقیقه را تعیین کنیم.

| شنبه سیزدهم آذر 1389 | 16:5 | جاوید| |

 

*  مسئله را با دقت بخوانند تا مفهوم آنرا به خوبی درک کنند.

*  مسئله را خلاصه کنندوداده ها وخواسته های آن را مشخص کنند .

*  در صورت امکان برای آن شکل بکشند ویا موضوع مسئله را با کشیدن نقاشی توصیف کنند .

*  عددهای آن را کوچک کنندودرباره ی  حل آن دوباره فکر کنند .

*  خود را به جای شخصیت مسئله بگذارند .

*  برای آن داستان طرح ریزی کنند .

*  اگر مسئله بیش از یک راه حل داشت آن را به گام های کوچکتر  تبدیل کنند.

* بدانند در مسئله واحدهای که مثل هم نیستند باهم جمع ویا از هم کم نمی شوند مثل کیلوگرم وگرم.

*  اعمال انجام شده را کنترل وبررسی کنند وبه رفع اشکالات احتمالی بپردازند.

| شنبه سیزدهم آذر 1389 | 16:4 | جاوید| |

Design By : shotSkin.com